۱-رفتیم بیمارستان ، دو روز پیشش ماندیم. دیدم محسن رضایی آمد
و فرمان ده های ارتش وسپاه آمدند و
کی و
کی.امام جمعه ی اصفهان هم هرچند روز یک بار
سر می زد
به ش. بعد هم با هلی کوپتر از یزد آو
ردندش اصفهان. هرکس می فهمید من پدرش هستم، دست می انداخت
گردنمو ماچ و بوسه و
التماس دعا. من هم می گفتم « چه می دونم والا ! تا دوسال پیش که بسیجی بود.انگار حالا ها فرمان ده لشکر شده . »
۲-تو جبهه هم دیگر را می دیدم.وقتی برمی گشتیم شهر، کم تر. همان جا هم دو سه روز یک بار را باید می رفتم می دیدمش . نمی دیدمش ، روزم شب نمی شد. مجروح شده بود.نگرانش بودم . هم نگران هم دلتنگ. نرفتم تا خودش پیغام داد « بگید بیاد ببینمش .دلم تنگ شده. » خودم هم مجروح
بودم. با عصا رفتم بیمارستان. روی تخت دراز کشیدهبود. آستین خالیش را
نگاه می کردم. او حرف می زد، من توی این فکر بودم « فرمانده لشکر ؟ بی دست؟ » یک نگه می کرد به من ، یک نگاه به دستش ، می خندید.
۳-می پرسم « درد داری ؟ » می گوید « نه زیاد .» - می خوای مسکن به ت بدم؟ - نه . می گیم « هرطور راحتی.» لجم گرفته . با خودم می گویم « این دیگه کیه ؟ دستش قطع شده، صداش در نمی آد.»
۴-گفتند حسین خرازی را آورده اند بیمارستان. رفتم عیادت . از تخت آمد پایین، بغلم کرد. گفت « دستت چی شده ؟ » دستم شکسته بود. گچ گر
فته بودمش گفتم « هیچی حاج آقا ! یه ترکش کوچیک خ
رده ، شکسته .» خندید . گفت « چه خوب !دست من یه ترکش ب
زرگ خورده ، قطع شده.»
۵-دکتر چهل وپنج روز به ش استراحت داده بود. آوردیمش خانه. عصر نشده، گفت « بابا ! من حوصله م سر
رفته .» گفتم « چی کار کنم بابا ؟ » گفت « منو
ببر سپاه ، بچه هارو ببینم .» بردمش . تا ده شب خبری نشد ازش . ساعت ده تلفن کرد ، گفت « من اهوازم . بی زحمت داروها مو بدید یکی برام بیاره.»
۶- شنیده ایم حسین از بیمارستان مرخص
شده . برگشته. ازسنگر فر
ماندهی سراغش را
می گیریم. می گویند. « رفته سنگر دیده بانی.» - اومده طرف ما ؟ توی سنگر دی
ده بانی هم نیست. چشمم میافتد به دکل دیده بانی . رفته آن بالا ؛ روی نردبان دکل. « حسین آقا ! اون بالا چی کار می کنی شما؟ » می گوید « کریم! ببین . با یه دست تونستم چهار متر بیام بالا. دو روزه دارم تمرین می کنم . خوبه.نه ؟»می گویم « چی بگم والا؟»
برچسبها:
شهید خرازی